رودهای سپید

خدایا، میدانم که یک شاخه گل کوچک بلوط تورا از من بهتر میشناسد و دریایی که در آن دوردست موج میزند، از من به تو نزدیکتر است.

خدایا، به خورشید چه گفته ای که یک لحظه هم سرد نمیشود و تن به تاریکی نمیدهد؟به ماه چه گفته ای که جز روشنایی حرفی برای گفتن ندارد؟به ریحانها و مریمها چه داده ای که از ازل تا ابد بوی تورا میدهند؟

خدایا، قبل از اینکه به دنیا بیایم، عاشقت بوده ام و پیش از دیدن بارانها و خیابانها صدای تورا دیده ام و عشق را با تو آغاز کردم.

خدایا، میدانم همه جا با من خواهی بود، چه در خاطرات کهنه و زنگ زده ام و چه در زورقی که به سوی فردا میرود.

خدایا، تمام درها را به رویم باز کن، دیوارهای لجباز را از سر راهم بردار و پنجره ای کوچک به قلبم عطا فرما.اجازه بده در قلمرو مهربانی تو زندگی کنم و برای شقایقها سرود بخوانم.

خدایا، ای لطیف تر از رودهای سپید، ای که نامت کلید باغستانهای رحمت است، اگر دستان نازکم را نگیری و به رویم لبخند نزنی، در جاده های خاکستری غفلت گم میشوم.

خدایا، هر روز و همه جا عاشقت خواهم بود. در سایه بالهای یک پروانه، در هیاهوی رعدها، زیر یک درخت انجیر و روی خوشه های شیرین انگور.

خدایا، من یک روز در ایستگاه عشق، ابرها و ماه را در کوله پشتی ام مبگذارم و سوار اولین قطار میشوم تا به دیدار تو بیایم. من مشتاقانه روبروی آینه می ایستم و گیسوانم را برای رسیدن آن روز شانه میکنم.

/ 0 نظر / 20 بازدید